عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

حضور سارینا جونم در خانه خدا به روایت تصویر ...

دختر گلم یک سری عکس های شما رو که در اطراف کعبه ازت گرفتیم رو در این پست برات می گذارم ...   عکس دختر ماهم در کنار خانه خدا....  چند دفعه بابا محمد شما رو به جلوی خانه خدا برده بود که به پرده خانه خدا دست بزنی و چند باری هم با بابایی دور خانه خدا طواف کرده بودی...   عکس های پایین مربوط می شه به شبی که با هم به طبقه دوم مسجدالحرام رفته بودیم که از اون جا خانه خدا خیلی باشکوه دیده می شد... الهام خانوم و آقا عارف (به قول سارینا آفففففف) این هم خواهر و برادری که خیلی تو این سفر برای نگهداری سارینا کمکمون کردن .   این عکس رو هم در طبقه دوم صفا و مروه از شما ...
14 تير 1391

رفتن به سوی خانه خدا ......

دختر گلم، بعد از 4 روز ماندن در مدینه،  روز 20 خرداد بعد از ناهار لباس های احرام رو به تن کردیم و به سمت مسجد شجره حرکت کردیم.... شما هم یک دست لباس سفید تنت بود که مثل فرشته های کوچولو شده بودی    می دانم که دلت هم عین لباس هات پاک و سفید هست و ایشالاه وقتی بزرگ هم شدی دلت پاک و صاف بمونه... یک سری از افراد کاروان با فرشته کوچولوی ما عکس یادگاری هم گرفتن. هنگام رفتن از مدینه از یک سو ناراحت بودیم که این چند روز مثل برق و باد گذشت و شاید دیگه تا آخر عمرمون هم زیارت حرم پیامبر قسمت مون نشه و باید با مدینه خداحافظی کنیم و از یک سو خوشحال بودیم که به زیارت خانه خدا می رویم و دخترم می ...
13 تير 1391

حرکت به سمت مدینه...

بعد از سوار شدن در اتوبوس ها در جده به امید خدا به سمت مدینه حرکت کردیم... من و بابا محمد خیییلی خسته بودیم و به زور چشم ها مون رو باز نگه می داشتیم ولی سارینا خانوم کاملا در هواپیما خوابیده بود و در اتوبوس تازه اول بیداریش بود و از سر و کول من و بابا محمد بالا می رفت... بعد از تقریبا نیم ساعت که از حرکت مون گذشت، هر جوری بود بهت شیر دادم و خوابت کردم و من و بابا هم از فرصت استفاده کردیم و یک چرتی زدیم، من به سختی خوابیده بودم چرا که باز هم توی بغل من بودی و به شدت پشتم درد گرفته بود.   خلاصه بعد از یک ساعتی که اتوبوس رفت به یک محلی رسیدیم که همه اتوبوس ها برای ناهار و نماز اونجا می ایستادند. دو...
11 تير 1391

سارینا جونم در اماکن زیارتی مدینه منوره ...

عزیز دلم، سارینا جونم، از ٤ روزی که در مدینه منوره بودیم، از امکان زیارتی مدینه هم دیدن کردیم. خدا رو شکر مواقعی به زیارت این اماکن رفتیم که آفتاب زیاد تندی نبود و من و شما هم تونستیم با کاروان به این مسجدها  بریم... مسجد قمامه مسجد امام علی (ع) مسجد فتح   قسمت اصلی مسجد فتح بالای کوه بود که باید پله بالا می رفتیم ... یک کمی هوا گرم بود و کلافه شده بودی، یک مسجد دیگه ای هم پایین کوه ساخته بودند که خیلی بزرگ و خنک بود، بابایی تو رو به داخل این مسجد برده بود و کلی فیلم ازت گرفته بود و چون هواش خوبه و خنک بود توی اون فیلم ها مشخصه که اون چند دقیقه خیلی ب...
11 تير 1391

عکس های سارینا در مسجدالنبی ...

سارینا جونم،  موقع عکس گرفتن در این سفر ٢ حالت داشتی: ١- بد اخلاق بودی و به دوربین نگاه نمی کردی. یا ٢- خیلی خیلی شارژ و خوشحال بودی و یک لحظه هم نمی ایستادی که ازت عکس بگیریم. خلاصه اینکه توی این سفر زیاد نتونستیم عکس های خوبی ازت بگیریم و اگر هم عکس خوبی ازت گرفتیم مربوط به مواقعی بوده که حواست به دوربین نبوده....       عکس بالا مربوط می شه به روز آخر در مدینه که برای وداع رفته بودیم و زیر سایه در حیاط مسجدالنبی نشسته بودیم.... خیلی از نگاهت توی این عکس خوشم اومد.           ...
9 تير 1391

آغاز سفر (15 خرداد 1391) ...

عزیزم، دختر گلم، بعد از کلی انتظار روز 15 خرداد سال 1391 فرا رسید... صبح روز 15 خرداد وقتی که از خواب بلند شدیم، یک سری از کارهام رو کردم و ناهار خونه عمو عباس شون  بودیم و روز قبل هم مامانی منیژه تو رو حمام برده بود. بعد از ناهار به خونه اومدیم و خانوم خانومای ما خوابیدند که من به یک سری از کارهام رسیدم و تقریبا ساک ها رو کاملا جمع کردم و به حمام رفتم ... ساعت 4 مامانی منیژه و خاله زهرا اومدن خونمون و خاله زهرا هم از ثانیه ثانیه زمان های باقی مانده استفاده کرد و با شما کلی بازی کرد.  ساعت 8 بود که آماده شدیم که بریم ترمینال، چون ساعت 9 شب بلیط اتوبوس به طرف فرودگاه داشتیم... وقتی به ترمینال ر...
7 تير 1391

سارینا قبل از سفر به مکه و مدینه....

سلام و زیارت قبول و یک خسته نباشید حسابی خدمت حاجیه خانوم سارینا آراسته عسلم، قبل از این که خاطرات سفرت رو بنویسم، دوست دارم یک سری از کارها و تغییرات قبل از سفرت ( اواخر 14 ماهگی ات ) رو بنویسم و بعد وارد خاطرات این سفر زیبا بشم: عزیز دلم، به شدت دردری شده بودی و هر کسی که از خونه خارج می شد(چه پیر چه جوان، چه مرد چه زن، چه کوچیک چه بزرگ....) به شدت گریه می کردی که می خوایی با اونها بری بیرون و به همین خاطر به هر طریقی شده بود، بعدازظهر ها با بابا جونی یا بابا محمد داخل حیاط یا خیابان می رفتین که خانوم قدم بزنن و هوایی تازه کنن... چند باری هم به بهانه خرید، شما و بابایی با کالسکه ات راهی خیابون شدید : این هم ...
6 تير 1391

با کلی خاطرات خوب از سفر زیارتی مکه و مدینه برگشتیم...

سلام به همه دوستان... ما بعد از تقریبا ١٥ روز سفر به مکه و مدینه، بالاخره ساعت ٨ و نیم شب ٢٨ خرداد ماه وارد تهران شدیم ... خیلی زود گذشت و انگار همین دیروز بود.... ١٦ خرداد ساعت ٥ صبح به طرف مدینه منوره و خانه خدا پرواز کردیم... در یک چشم به هم زدن این سفر به پایان رسید و انشالاه خداوند این سفر معنوی رو نصیب بنده هایی که واقعا آرزوش رو دارن بکنه . کلی خاطرات و عکس های خوب از این سفر دارم که انشالاه به زودی وارد وبلاگ دختر گلم می کنم .... انشالاه در پست بعدی یک سری از تغییراتی که در کارهای سارینا جونم قبل از سفرش بوده رو وارد می کنم و بعد وارد خاطرات مربوط به سفر مکه و مدینه می شیم... در ضمن ...
3 تير 1391

آخرین پست قبل از آغاز سفر به بهترین مکان عالم...

عزیز دلم، ایشالاه فردا شب ساعت 4 صبح می خواهیم به پاک ترین و مقدس ترین مکان عالم پرواز کنیم.... هنوز هم باورم نمی شه، ایشالاه قسمت هر کی که آرزوش رو داره بشه. از همه دوستان نی نی وبلاگی مون طلب حلالیت داریم، اگه بدی از ما دیدن به بزرگی خودشون ببخشند... به یاد همشون هستیم و از صاحب اون مکان مقدس سلامتی و موفقیت همه رو می خواهیم ... از دوستای عزیزمون می خواهیم که برامون دعا کنن، به ویژه برای سارینا جونم که در این سفر صحیح و سالم باشه و اذیت نشه ... ولی می دونم همون خدایی که ما رو به خونه اش دعوت کرده، می دونه که چه جوری حافظ و نگه دار مهمونش باشه.... (کلی مطلب جدید از کارهات دارم ولی هیچ فرصتی برای ثبتشون توی وبلاگت ندارم...
15 خرداد 1391